متن غمگین و ..

متن مرتبط با «یک و یک» در سایت متن غمگین و .. نوشته شده است

قوی هستم ...

  • نیلوبلاگ

    صبحِ روزِ از دست دادنش هیچوقت فکر نمیکردم دوام بیاورم، هیچوقت فکر نمیکردم به زندگی برگردم، هرگز فکر نمیکردم که بتوانم دوباره از تهِ دل بخندم امّا حالا که نگاه میکنم، میبینم که قویتر از آن چیزی هستیم که خودمان گمان میکنیم. آنقدر قوی هستیم که حتی وقتی یک چیزی دارد از درونمان کنده میشود هم صورتمان به خودش سیلی میزند ورنگِ خودش را حفظ میکند؛ آنقدر قوی هستیم که حتی چشمهایمان، چشمهای وراجی که همیشه پتهی ما را رویِ آب میریزند هم میتوانند فردای روزِ از دست دادنمان سکوت کنند!فهمیدهام که از دست دادن اصلاً پروسهی عجیبی نیست، فقط دردناک است؛ و دردناک بودن هم اصلاً عجیب نیست فقط غمانگیز است؛ و غمانگیز بودن ... غمانگیز بودن، همهی هستیِ ماست!!! پویا_رفیعی...

    ادامه مطلب
  • یک...

  • نیلوبلاگ

    یک روز یک جایی عاشق کسی میشوی که دوستت ندارد حالا تمام دلتنگیهای دنیا را هم که گریه کنی سبک نمی شوی امیر وجود...

    ادامه مطلب
  • دوست داشتن زمان دارد ...

  • نیلوبلاگ

    آدم ها فکر می کنند بعد از رفتنشان باید مانند صندوق پستی زنگ زده و باران خورده درست در نقطه ای که رهایت کرده اند تا ابد منتظر پیغامشان بمانیاما نه ..همیشه این طور نیستآدم ها دل دارند پا دارندبند دلشان که پاره شود بند کفش هایشان را محکم می کنند و می رونددوست داشتن فصل دارددوست داشتن زمان داردکدام باغی را دیده ای زمستان که می شود لباسی از شکوفه بپوشد ؟کدام مسافر ی را دیده ا ی که چمدان به دست سالها در ایستگاهی متروکه چشم به ریل ها بدوزد؟تو دیر به سراغم آمدی تو دیر برآورده شدی آرزوی کوچک منمثل بر آورده شدن آرزو ی کودکی ام در بزرگسالی ؛ دوست داشتنت دیگر به کارم نمی آید ؛دیگر اندازه ام نمی شود ...گفته بودم نه؟دوست داشتن فصل دارددوست داشتن زمان دارد.. مهسا مجيدی پور...

    ادامه مطلب
  • روز های بد

  • نیلوبلاگ

    برای همه مان،یک روزهایی هستند که می نشینیم کنج اتاق و همانطور که دست هایمان یخ کرده می گویم : دیگر نمی شود ادامه داد.برای همه مانروزهایی هستند که خودمان را روی مبل پرت کنیم و بگوییم از این بدتر نمی شود...روزهایی که خیال میکنیم،دیگر هیچ وقت شاد و خوشبخت نخواهیم بود...روزهایی که قید خودمان را می زنیم.. فکر میکنیم تاریخ مصرفمان گذشته و خودمان را جایی میان روزمرگی ها دور می اندازیم...اما خیلی زوددوره ی ِ روزهای " دیگر از این بدتر نمی شود" ها و شب هایِ " دیگر نمی توانم "هایمان می گذرد . یاد میگیریم که چگونه با روزهای بد تا کنیم و از آنها بگذریم ...«یاد میگیریم که روزهای بد می مانند» نه تمام می شوند و نه کوله بارشان را از زندگی آدم جمع میکنند«این ما هستیم که باید ، از بین آن شلوغی ها مسیرمان را اد...

    ادامه مطلب
  • مرد نبودی ..

  • نیلوبلاگ

    زن بودم پاي دوست داشتنت ايستادم ...مرد نبوديشكستمفرو ريختم و سالهاست كه ايستاده مرده ام#سارا_قبادي...

    ادامه مطلب
  • اون لعنتی ...

  • نیلوبلاگ

    شنیدم ماهی ها حافظشون خیلی کوتاهه،در حد چند ثانیه!ولی فیل ها هیچی از یادشون نمیره،هیچی!من اون لعنتی رو خیلی دوست داشتم،چشم هاش آدم را به مرز نابودی می کشوند...واسه همین احساس کردم دارم آب ششم رو از دست میدم و جاش خرطوم در میارم! #روزبه_معین...

    ادامه مطلب
  • دوست داشتنت چقدر دردناک است....

  • نیلوبلاگ

    تو مثل دندانی هستی که درد می کنی،رسیده ای به عصب!اما من دلی ندارم برای "کندن"می فهمیدوست داشتنت چقدر دردناک است؟ #نسترن_علیخانی...

    ادامه مطلب
  • کاش سرخپوست بودم !

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواست یه دُختر سرخپوست بودم! از اونایی که صبح بیدار می شدم و با دوتا انگشت دوتا خط میکشیدم زیر چشمام.. موهامو میریختم دورم... بعد تاج پَر ام رو میذاشتم روی سَرم و سَوار اسب میرَفتم بیرون! اون وقتایی کِه دِلَم از زَمینُ زمان میگرفت،هووووووو هووو کشان میرفتم تو جنگل!! تیر رو میذاشتم تو تیرکمون و تا جایی کِه میخواسَتم میکشیدم و بعد،رَهاش میکردم توی آسمون.. شایَدم اونقدر پا برهنه رو سنگ های کنار رودخونه راه می رفتم تا آروم بشم.. شاید آتیش روشن میکردم و همه قبیله دور هم مینشستیم! شاید اون قدر توی کوه داد میزدم تا صدام بگیره.. ولی الان! من یک دختر قرن بیس...

    ادامه مطلب
  • خودم با دستای خودم

  • نیلوبلاگ

    گذاشتم که برهخودم با دستای خودم گذاشتم که بره...نه که من تموم کنم رابطه رو نه...اون تموم کرد و رفت...اما من با پیگیر نشدن گذاشتم که بره...نه که دیگه دوسش نداشته باشم نه... همچنان دلم میلرزید براش اما ترجیح دادم توو سکوت دلم بلرزه براش، توو دلم بگم میمیرم براش...می تونستم زنگ بزنم... یه چیزی بگم که دلش بلرزه و برگرده اما یه چیزایییه روزی، یه جایی باید تموم شه براتباید تمومش کنی و پاش وایستی و انقدر پاش وایستی که واقعا تموم شه براتگذاشتم که بره...پشیمون نیستم اما گاهی توو تنهایی به خودم میگم " خودم گذاشتم که بره " #پریسا_زابلی_پور...

    ادامه مطلب
  • انسانیت و راستگویی

  • نیلوبلاگ

    آدمهایی هستند که به هزار و یک دلیل وارد زندگی شما میشوند ، و پس از مدتی به هزار و یک دلیل دیگر دلتان نمیخواهد در زندگی شما باشند.اکثریت ما سعی در ایجاد فاصله میکنیم .خودمان را گرفتار نشان میدهیم.در عین حال در ملاقاتهایمان طوری برخورد میکنیم که انگار هیچ چیزی عوض نشده و احساساتِ ما همچنان دست نخورده و مانند قبل وجود دارد و قول میدهیم که به زودی همه چیز به حالتِ سابقِ خودش بر گرددعده ی دیگری از ما ، سردی نشان میدهیم و توضیح مان این است که مثلا " خودم با خودم درگیرم " یا زمانی برایِ خودم لازم دارم تا خودم را پیدا کنم " و از این حرف هاو ب...

    ادامه مطلب
  • و من نمیدانستم

  • نیلوبلاگ

    گاهی کشفِ یک حقیقت بسیار هولناک تر و درد ناک تر از وجودِ آن است و من یک غروبِ پائیز فهمیدم، در رویاهای او جایی برای شیفتگیهای صادقانه ی من نیست. دیدارهایِ ما برای او معنایِ خاصِ خودش را داشت. من اما، در دوست داشتنم بی نیاز بودم. لحظهها را به کمال زندگی میکردم، چه در کنارِ او، چه بی حضورِ او نگاهِ ما به عشق چقدر متفاوت بود ... و من نمیدانستم نیکی فیروزکوهیاز مجموعه ی همه ی مادران به بهشت نمیروند...

    ادامه مطلب
  • خودم

  • نیلوبلاگ

    خیلی برام غم انگیزه که فهمیدم من نه دوستش داشتم و نه .... جو گیر شده بودم .... همین...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    قوی هستم | من قوی هستم | من دختر قوی هستم | یک مووی | یک پزشک | یک و یک | دوست داشتن زمان دارد | دوست داشتن در امتداد زمان | زمان دوست داشتن | روز های بد