خرید بک لینک
صبحِ روزِ از دست دادنش هیچوقت فکر نمیکردم دوام بیاورم، هیچوقت فکر نمیکردم به زندگی برگردم، هرگز فکر نمیکردم که بتوانم دوباره از تهِ دل بخندم امّا حالا که نگاه میکنم، میبینم که قویتر از آن چیزی هستیم که خودمان گمان میکنیم. آنقدر قوی هستیم که حتی وقتی یک چیزی دارد از درونمان کنده میشود هم صورتمان به خودش سیلی میزند ورنگِ خودش را حفظ میکند؛ آنقدر قوی هستیم که حتی چشمهایمان، چشمهای وراجی که همیشه پتهی ما را رویِ آب میریزند هم میتوانند فردای روزِ از دست دادنمان سکوت کنند!فهمیدهام که از دست دادن اصلاً پروسهی عجیبی نیست، فقط دردناک است؛ و دردناک بودن هم اصلاً عجیب نیست فقط غمانگیز است؛ و غمانگیز بودن ... غمانگیز بودن، همهی هستیِ ماست!!! پویا_رفیعیادامه مطلب

برچسب: قوی هستم,من قوی هستم,من دختر قوی هستم, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 8:54

مهم نبود که دستمال هایمان برای همیشه زیر درخت آلبالو گم می شد و کسی خبر نداشت، مهم نبود که گاهی وقت ها هیچکس نبود که بهمان بگوید خونه ی خاله از کدام طرف است و توی تنهایی بغض می کردیم و از خودمان می پرسیدیم از این طرفه یا از اون طرفه ؟مهم نبود که تمام تابستان از استرس فراموشی جدول ضرب مجبور شده باشیم مدام با خودمان خانه ی هشت و نه را تکرار کنیم و برای کفتر های خانه ی عمه نزهت دانه بپاشیم. مهم نبود که نمی توانستیم مژه هایمان را از چشم هایمان بیرون بیاوریم و مادر بزرگ گوشه ی چادر نمازش را فوت می کرد و می گذاشت روی چشم هایمان تا گریه ها بند بگیرند ... مهم روزهای شادی بود که دست هایمان را حلقه می کردیم و ایمان داشتیم عمو زنجیر باف، با صداهای ما زنجیرش را از پشت کوه می آورد! روزهایی که ستاره و کارت های صد آفرین لای دفترمان بیشتر می شد و اسممان جزو خوب های روی تخته سیاه بود.روزهایی که می دانستیم خدای تابستان و گیلاس های باغ خانجون، خدای زمستان و سینه پهلو کردن کنار شربت های دیفن هیدرامین هم هست! روزهایی که بدو بدو از مدرسه می امدیم، مقنعه های سفید کش دارمان را بالا می زدیم و با ولع ماکارونی هادامه مطلب

برچسب: بزرگ شدیم و فهمیدیم,بزرگ شدیم اما,بزرگ شدیم ولی پیر نه, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 8:54


یک روز
یک جایی
عاشق کسی میشوی
که دوستت ندارد
حالا تمام دلتنگیهای دنیا را هم
که گریه کنی سبک نمی شوی

امیر وجود

برچسب: یک مووی,یک پزشک,یک و یک, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 8:54

آدم ها فکر می کنند بعد از رفتنشان باید مانند صندوق پستی زنگ زده و باران خورده درست در نقطه ای که رهایت کرده اند تا ابد منتظر پیغامشان بمانیاما نه ..همیشه این طور نیستآدم ها دل دارند پا دارندبند دلشان که پاره شود بند کفش هایشان را محکم می کنند و می رونددوست داشتن فصل دارددوست داشتن زمان داردکدام باغی را دیده ای زمستان که می شود لباسی از شکوفه بپوشد ؟کدام مسافر ی را دیده ا ی که چمدان به دست سالها در ایستگاهی متروکه چشم به ریل ها بدوزد؟تو دیر به سراغم آمدی تو دیر برآورده شدی آرزوی کوچک منمثل بر آورده شدن آرزو ی کودکی ام در بزرگسالی ؛ دوست داشتنت دیگر به کارم نمی آید ؛دیگر اندازه ام نمی شود ...گفته بودم نه؟دوست داشتن فصل دارددوست داشتن زمان دارد.. مهسا مجيدی پورادامه مطلب

برچسب: دوست داشتن زمان دارد,دوست داشتن در امتداد زمان,زمان دوست داشتن, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 8:54


دنیای تاریکی به تَن دارم !
پس مانده های درد یعنی من
رفتـی و پای رفتنت ماندم
با هرچه دارم
مـــرد
یعنی من ..

#مریم_قهرمانلو

برچسب: نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 8:54

برای همه مان،یک روزهایی هستند که می نشینیم کنج اتاق و همانطور که دست هایمان یخ کرده می گویم : دیگر نمی شود ادامه داد.برای همه مانروزهایی هستند که خودمان را روی مبل پرت کنیم و بگوییم از این بدتر نمی شود...روزهایی که خیال میکنیم،دیگر هیچ وقت شاد و خوشبخت نخواهیم بود...روزهایی که قید خودمان را می زنیم.. فکر میکنیم تاریخ مصرفمان گذشته و خودمان را جایی میان روزمرگی ها دور می اندازیم...اما خیلی زوددوره ی ِ روزهای " دیگر از این بدتر نمی شود" ها و شب هایِ " دیگر نمی توانم "هایمان می گذرد . یاد میگیریم که چگونه با روزهای بد تا کنیم و از آنها بگذریم ...«یاد میگیریم که روزهای بد می مانند» نه تمام می شوند و نه کوله بارشان را از زندگی آدم جمع میکنند«این ما هستیم که باید ، از بین آن شلوغی ها مسیرمان را ادامه دهیم»روزهای بد می مانند واین ما هستیم که باید برویم!!!برای همه مانروزهایی هستندکه باید در ابتدایشان تابلویی نصب کرد و روی آن نوشت : خطر!روزهای بد، مشغول ِ کارند.این ماییم که باید از چراغ قرمز های وقت گیر بگذریم!از اندوه هایی که به زندگیمان فرمان ایست می دهند ..یاد میگیریم که روزهای بددست انداز هادامه مطلب

برچسب: روز های بد,روز های بد هالک,روز های بد مردعنکبوتی,روز های بد ددپول,روز های بد به در, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 13:25


گاهي بعضی آدمهای رفته را
حتّي يكبار هم نبايد دوباره ديد
ديدنش عشقي تازه نمي كند كه هيچ
حيرت ميكني
آيا اين تو بودي
كه دوستش داشتي؟
#فريد_صارمي

برچسب: گاهی نمیشود که نمیشود,گاهی باید رفت,گاهی گمان نمیکنی و میشود,گاهی به آسمان نگاه کن,گاهی وقتا, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 13:25


زن بودم
پاي دوست داشتنت
ايستادم ...
مرد نبودي
شكستم
فرو ريختم
و سالهاست كه
ايستاده مرده ام
#سارا_قبادي

برچسب: مرد نبودی,نبودی مرد این بازی نبودم,نبودی مرد این بازی,نبودی مرد این بازی نبودم متن,آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 13:24


شنیدم ماهی ها حافظشون خیلی کوتاهه،
در حد چند ثانیه!
ولی فیل ها هیچی از یادشون نمیره،هیچی!
من اون لعنتی رو خیلی دوست داشتم،چشم هاش آدم را به مرز نابودی می کشوند...
واسه همین احساس کردم دارم آب ششم رو از دست میدم و جاش خرطوم در میارم!

#روزبه_معین

برچسب: حوای لعنتی اون سیبو یادته,اون نقشه های لعنتی,اون نقشه های لعنتی قسمت دوم,بگو لعنتی اون کیه بعد من, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 13:23


تو مثل دندانی هستی که درد می کنی،
رسیده ای به عصب!
اما من دلی ندارم برای "کندن"
می فهمی
دوست داشتنت چقدر دردناک است؟

#نسترن_علیخانی

برچسب: چقدر دوست داشتنت شیرینه,چقدر دوست داشتنت شیرینه امیر فرجام,چقدر دوست داشتنت شیرین,چقدر دوست داشتنت زیباست,چقدر دوست داشتنت خوبه, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 23:23

دلم میخواست یه دُختر سرخپوست بودم! از اونایی که صبح بیدار می شدم و با دوتا انگشت دوتا خط میکشیدم زیر چشمام.. موهامو میریختم دورم... بعد تاج پَر ام رو میذاشتم روی سَرم و سَوار اسب میرَفتم بیرون! اون وقتایی کِه دِلَم از زَمینُ زمان میگرفت،هووووووو هووو کشان میرفتم تو جنگل!! تیر رو میذاشتم تو تیرکمون و تا جایی کِه میخواسَتم میکشیدم و بعد،رَهاش میکردم توی آسمون.. شایَدم اونقدر پا برهنه رو سنگ های کنار رودخونه راه می رفتم تا آروم بشم.. شاید آتیش روشن میکردم و همه قبیله دور هم مینشستیم! شاید اون قدر توی کوه داد میزدم تا صدام بگیره.. ولی الان! من یک دختر قرن بیسادامه مطلب

برچسب: کاش سرخپوست بودم, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 9:33

از وقتی به یاد دارم انتخاب درست را بلد نبودمیعنی اینطور بگویم وقتی برای خرید به بازار می رفتم همیشه شاهکار به خرج می دادم ! مثلا برای خرید پیراهن که به بوتیک می رفتم چشمم به یک پیراهن بر تن مانکن می خورد هم رنگش را می پسندیدم هم طرحش را پیراهن را بدون اینکه پرو کنم می خریدم و تمامبه خانه که می رفتم تازه می فهمیدم چه شاهکاری به خرج داده ام پیراهن را تنم می کردمگاهی برایم تنگ بود و گاهی بر تنم زار می زد !اگر هم اندازه بود رنگش به پوست من نمی آمد یعنی همیشه یک جای کار می لنگیدسعی می کردم با همه چیزش کنار بیام ولی چه کسی از دل من خبر داشت کی می دونست که به اجباادامه مطلب

برچسب: فقط برای همسرم,فقط همین یه بار کوهانی,فقط همین,فقط هم صحبت دیونگیمه,فقط همین امروز,فقط همین و بس,فقط همبرگر,فقط من برای همیشه,فقط برای عشق همیشگی ام آرمین,فقط همسرم, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 17:26

عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستنجان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستنتا کی از هجران جانان ناله و زاری کنم؟ از حیات خود به جانم، چند ازین سان زیستن؟بس مرا از زندگانی، مرگ کو، تا جان دهم؟ مرگ خوشتر تا چنین با درد هجران زیستنای ز جان خوشتر، بیا، تا بر تو افشانم روان نزد تو مردن به از تو دور و حیران زیستنبر سر کویت چه خوش باشد به بوی وصل تو در میان خاک و خون افتان و خیزان زیستن؟از خودم دور افگنی، وانگاه گویی: خوش بزی بیدلان را مرگ باشد بیتو، ای جان، زیستنهان! عراقی، جان به جانانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 17:26

گذاشتم که برهخودم با دستای خودم گذاشتم که بره...نه که من تموم کنم رابطه رو نه...اون تموم کرد و رفت...اما من با پیگیر نشدن گذاشتم که بره...نه که دیگه دوسش نداشته باشم نه... همچنان دلم میلرزید براش اما ترجیح دادم توو سکوت دلم بلرزه براش، توو دلم بگم میمیرم براش...می تونستم زنگ بزنم... یه چیزی بگم که دلش بلرزه و برگرده اما یه چیزایییه روزی، یه جایی باید تموم شه براتباید تمومش کنی و پاش وایستی و انقدر پاش وایستی که واقعا تموم شه براتگذاشتم که بره...پشیمون نیستم اما گاهی توو تنهایی به خودم میگم " خودم گذاشتم که بره " #پریسا_زابلی_پورادامه مطلب

برچسب: با دستای خودم گندم میکارم, نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 17:26


بعضی گریه ها شعـر نمیشوند
موسیقی هم همینطور !
بعضی درد ها را نمیتوان نوشت
نمیتوان سـرود ..
بعضی بغض ها
میانِ اینهمه شعر
به هیچ صراطی مستقیم نیستند !

به گمانم
بعضی جاها
فقط
باید مُـرد ...

#مریم_قهرمانلو

برچسب: نویسنده: سپیده فرهادی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 17:26

صفحه بندی